وقتی شکستم من!!!

وقتی شکستم من!!!

داستان من شاید شبیه بقیه نباشه، شاید زندگی من مثل دیگران روی یک خط صاف و عادی حرکت نکرده باشه! اما …

وقتی بچه بودم اونطوریکه بعدا از زبان نامادری ام که البته تا 19 سالگی بهش میگفتم مادر! شنیدم که اونها من رو از یک پرورشگاه گرفتند. یعنی من بچه واقعی اشون نبودم! روزی که آن درد را فهمیدم؛ تا باورش، دنیا برایم تیره و تار شد، سرم گیج رفت و نفسم تُهی. آن شور و هیجان نوجوانی، شد درد ناتوانی، شد پیله ای بر دنیای پر از خالی و تنهائی ام! هر گونه اتفاقی ممکنه برای هر آدمی رخ بده، شاید مرگ عزیزان یک آدم رو ازش بگیره، اما این هم باز عادیه، اونطوری به تو شوک وارد نمیشه که ناگهان بفهمی این همه سال به آدمهای اشتباهی تکیه کرده بودی و اونها رو پدر و مادر واقعی خودت میدونستی.

بزارید از اول براتون بگم، وقتی رسیدم به دوران راهنمائی دیگه هم خودم و هم خانواده ام بطور کامل متوجه شدند که رفتار و اعمال من هیچ شباهتی به هسن و سالهای خودم و یا بخوام بهتر براتون بگم، هم جنسهای خودم نداره، دکتر تشخیص داد بدلیل عدم تعادل در ژنهای باور؛ من گرایش بیشتری از لحاظ عملکرد و رفتار به جنس مخالفم دارم تا اینکه بخوام از یک جنس مشخص باشم! این برای نه تنها خودم که برای خانواده ام هم ضربهء سنگینی بود، میشد از نگاههای ملتمسانهء مادرم وقتیکه مهمانی به خانه امون میومد، از اون بغض سنگین پست پلکهاش که بهم میفهموند توی اتاق خودم بمونم، فهمید که این گرایش جنسی که دست خودم هم نبوده و بر اثر جبر روزگار و نا همگونی ژنتیکی بوجود اومده، چطوری میتونه از اساس زندگی خودم و خانواده ام رو تحت تاثر قرار بده و متلاشی کنه! وقتی دکتر به مادرم و پدرم گفت که میشه با جراحی من رو به جنس مخالف تبدیل کنند، هیچوقت یادم نمیره پدر با نگاهی پر از شرم و غرور و با سینه ای پر از درد و بغض گفت: مردم رو چکار کنم؟! آبروم چی؟!

بله و این همه بدبختی و مصیبت و درد برای من و امثال من و خانواده هامون! فقط برای درک و شعور بالای مردم جامعه و فرهنگ مترقی امون باید آوار بشه روی بغضهای مخفیانه و اشکهای گاه و بیگاه! پدرم گفت از کشور برو بیرون، برات تمام امکانات رو فراهم میکنم برو خارج از ایران و برای خودت زندگی خوبی رو بساز، باز اونجا شعورشون و فرهنگشون خیلی بیشتر از مردم خودمون هست، اونجا شاید نگاهها از جنس دیگری باشه! اما من چه ساده قلب پدر نه! ناپدری ام که از هزار تا پدر در حقم بیشتر کرده بود، رو شکستم! چه راحت بهش زل زدم و گفتم میخوای من رو از جلوی چشم دور کنی؟ به فکر آبروتی؟ یعنی منی که فرزندتم از گوشت و خون خودتم؛ اینقدر باعث سرافکندگی ات هستم که میخوای به همین سادگی من رو از چشم دیگران قایم کنی؟!

یکروز که به خانه بازمیگشتم، بصورت کاملا اتفاقی در خیابان به کسی چون من برخوردم . او هم مانند خویش من با هزاران بدبختی خودِ وجودی اش؛ احساسات انسانی اش را زیر لباسهائیکه تعلقی به او نداشتند مخفی کرده بود، پوششی اجباری برای سرپوش بر بدفرهنگی و بی کفایتی آدمهائیکه موجب آزارند! و چه بد میآزارند، بدون اینکه لحظه ای تامل کنند در زخمهائیکه با دشنه های زبان و تازیانه های نگاهشان بر سر و روی ما می کوبند! همان آدمهائیکه روزها و شبها در خیابانها و کوچه ها و قهوه خانه و ها و هر جائی مانند صیادها منتظر دامی هستند، گویا بدون صید و زخم و کشتاری تازه خوابی آسوده در چشمانشان در نخواهد گرفت!

آن نگاه اول؛ آن چشمان آتشین! شدند راز عشقی مخفیانه! شدند محرم حرفهایی که از جنس دیگری بودند و هیچ کسی تا انزمان آنها را نمیفهمید. برای او هم من، همین واژگان پر از مهر و پر از احساس و امید به زندگی بهتر و لبخند شادی بر لبانش بودم. افسوس چرا که زمانه بدترین بازیگر تاریخ ما انسانها است. با مسعود دیگر خبری از آن همه افسردگی نبود، زندگی رنگی دیگر پر از زیبائی داشت. با هم بودیم و چه خوش میگذراندیم لحظه هائی را که زمانی برایمان عذاب تکرارِ رفتارهای نابخردانهء قوم جاهل بود.

و همین قوم از دنیا عقب مانده، همانها که چشم دیدن خنده های معصوم مان را نداشتند، چنان بر این خوشبختی تازه پیدا شده تاختند که آن شد حسرت بر دل مانده. شد کوتاه ترین آرزوی بر باد رفته. یکی از روزها که طبق معمول با هم در خانه احساس را زمزمه میکردیم، و بر لبهای هم آواز عشق و محبت را مزه میکردیم، ناگهان مرزها فرو ریختند، درها از جا در امدند و زامبی ها در هیبتی بدترکیب بالای جنازهء رنگ و رو رفته امان قهقههء چندشِ تمسخر سر میدادند. داستان از این قرار بود که داماد شان بارها به طرق مختلف خواسته بود تا از او سوء استفاده کند، حتی روزی او را بزور تن از لباس در آورده بود، که ناگاه زمان خواهر مسعود سر میرسد و این میشود رسوائی برای مسعود! و داماد میشود زلیخا در دستان یوسف!

این داماد منحرف؛ بیمار و خارج از کیفیتِ اخلاق انسانی، وقتی انروز ما را که در حال خود فارغ از هر بدی بودیم دید، برای اینکه تلافی نخوابیدن مسعود با خودش را جبران کند، به پلیس زنگ میزند! و من هیچگاه لبخند کریه دامادشان؛ هنگامی که ما را به مانند مجرمانی خطرناک دستبند به دست و با تحقیر به سمت ماشین پلیس میبردند از حافظه ام محو نخواهد شد. فراموش نمیکنم پدر و مادر مسعود و خواهرانش چگونه و با چه نگاههای بی مرزی به ما نگاه میکردند، گوئی در آن لحظه حُکم ها صادر شده بودند، و بر روی ما مُهر بی بندو بارانی که باید در قعر جهنم سوزانده می شدند داغی شده بود بر پیشانی! و داماد بد جنس و فرزند شیطان، حال به یکباره زاهد پاکباز و قدیس.

از رفتاری که در پاسگاه پلیس و سپس بازداشتگاه و پس از آن دادگاه و غیره با ما شد حرفی به میان نیاورم بهتر است، خاطراتی هستند که شان انسان را سرخ و شرمزده میکنند. پس از دوباره به خانه برگشتن اما همه چیز عوض شده بود، دیگر مادر، مادر نبود و پدر غریبه بود. و همانروزها بود که پس از گلایه ای شدید از مادرم، از زبانش شنیدم داستانی را که نباید! اینکه روزی من را بر سر راهی گذاشته بودند.

دیگر فضای خانه و محل و شهر برایم قابل تنفس نبود، از مردم و آدمهائی که نبودند بیزار شده بودم. هیچ سهمی از زندگی برای من و امثال من در آن سیاهچال نبود. با هزاران بدبختی از کشور خارج شدیم، و بعد از آن نیز با مصیبتهای دیگر خود را به اینجائی که هستیم!

پس از اتفاقاتی که برامون افتاد تصمیم گرفتیم با هم از ایران خارج بشیم و در اروپا و یا هر کشور دیگری بغیر از ایران زندگی کنیم. از سختیها و ناگواریهای سفر که بگذریم، وقتی به آلمان رسیدیم فکر میکردیم میتوانیم با خیال راحت و حالی آسوده در یک جامعهء آزاد گذران زندگی کنیم، اما اینجا هم درست که جهان اول و آزادی فردی فراهم هست، نگاههای شماتت بار نیز کم نیستند. بخصوص در میان جامعهء ایرانی که بدترین تهمتها و برچسبهای جنسی و روانی را مانند نمک بر روی زخم بر پیکرهء خونین و ناتوانت میپاشند. و اینگونه شد که در یکروز غروب سرد پائیزی، در غروبی که میشد با نوای اوازی از بنان و شجریان و ناظری، تا ساعتها به تلاش خورشید برای ماندن در آسمان بی رمق و ابری زمین نگریست و بوی نرم و دلچسب چای درون استکان را به جان خرید، اتفاقی هولناک تمام دفتر زندگی ام را دگرگون ساخت. هر چقدر در زدم مسعود در را باز نکرد، چند بار با موبایلش تماس گرفتم، صدای زنگ خوردم موبایل از دورن خانه میآمد اما از مسعود خبری نبود، در ان وضعیت نمیدانستم باید چکار کنم؟ آیا باید صبر میکردم تا شاید اگر بیرون رفته است بازگردد و در را باز کند؟ یا به خانهء دوستان دیگر بروم تا ساعتی بعد بازگردم؟ اما در همین حین یاد اس ام اسی که مسعود صبح برایم فرستاده بود افتاد. پیمان من بُریدم، من رو ببخش عزیزم، بدون که همیشه تنها و بهترین عشقمی. مسعود

با این فکر و یادآوری ترسی بد و دلشوره ای به غایت آزار دهنده تمام روح و جسمم را در برگرفت، واقعا نمیدانستم چگونه باید با آن برخورد کنم، پدرام قبلا هم بارها از این حرفها و نوشتارها برای من هم گفته بود و هم فرستاده بود، اما اینبار جنس دلهره و ترسم با دفعات قبل بسیار متفاوت بود. به یکی از دوستان زنگ زدم و از او راهنمائی خواستم، به من گفت ساختمان حتما مدیر دارد و میتوانم برای باز کردن در از او کمک بخواهم، سریعا به در آپارتمان خانم زوسو رفتم و باهم به سمت خانهء خودمان بازگشتیم، با خنده و شخوی به من فهماند که باید همیشه کلید دشته باشم و برای دفعات بعدی نمیتوانم از او کمک بخواهم، وقتی در را باز کرد برای تشکر از او خواستم تا به خانه بیاید و با هم چای یا کافه بخوریم، در همین حین سریع کیف و وسایلم را روی میز گذاشتم و اتاقها را بدنبال مسعود گشتم و در حمام با صحنه ای مواجه شدم که حتی تا به امروز نیز، نمیتوانم برای لحظه ای ان فاجعه، آن درد جانسوز و عمیق روحی، ان خلاء ناگواری که بر روانم وارد شد را فراموش کنم.

وان و کف حمام پر بود از خون و بوی بد و زُخم اش، و مسعود با چشمانی باز و خیره به سقف، گویی که با نگاهش فریاد تمام ناکامیهای زندگی اش را از زمان و زمین بدهکار بود، بدون هیچ نفس و حرکتی، درون آبهای خون الود وان شناور.

آری مسعود تاب اینهمه زخم و درد و تنهائی و زشتی را نیاورده بود و من پیمان، امروز از گوشهء سرد و غریب خانه ای دور در یک روستای بی آدم و حوا، در انتهای بیمعنای جاده ای بنام زندگی، به این اندیشه میکنم که کوچ ما برای لمس هویت، به مرگی تلخ و بد آوازه بدل شد. مرگ انسان و انسانیت.

الهه رمضانی (سوئیس) سردبیر ندای بانوان گروه براندازان,عضو کمیته آموزه های مفيد

نویسنده:الهه رمضانی (سوئیس)

سردبیر ندای بانوان گروه براندازان

۹خرداد۲۵۷۴ شاهنشاهی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *