سراب صحرا قسمت (۱)

سراب صحرا قسمت (۱)

sahra 1

صحرا چشمهای خیس از اشک اش رو با دستمالی که بهش داده بودم خشک کرد و خیره شد به سمت دیوار روبرو. پس از تقریبا یک دقیقه سکوت اه بلندی کشید که نشان از ناکامی ها و تلخیهایی بوده که پشت سر گذاشته. همینطوری که داشت دستمال رو پر پر می کرد، رو به من کرد و گفت بزار از اول برات بگم.

توی یک خانوادهء پر جمعیت روستائی متولد شدم، روستامون با اینکه وسط بیابون خدا بود، اما باغها و درختهای سبزش انگار تیکه ای بود روی زمین. پدرم کشاورز و دامدار بود، میتونم بگم از متمولین روستامون بودیم. 4 تا برادر و 3 خواهر دیگه هم غیر از خودم دارم. تا وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم همه چیز قشنگ بود، شبهای زمستون که کل فامیل دور هم داخل اتاق جمع می شدیم زیر کرسی؛ پدربزرگ برامون از قصه های دور و دراز و اتفاقات عجیب و غریبی تعریف می کرد، که از هزارتا فیلم و تلویزیونهای فول اچ دی و برنامه های پر زرق و برق تلویزیونی هم جذاب تر بود. داستانهایی از شکار گرگ و حملهء اونها به گلهء گوسفندامون تا درگیری با قاچاقچیها و جویندگان زیرخاکی و اتفاقات عجیب و غریب دیگه. هر سال پاییز همه جمع می شدن توی حیاط خونمون و شروع می کردند به پاک کردن سبزی و کلم و هویچ برای ترشی، پسرها هم از صبج تا شب می رفتند دنبال هیزم برای دیگهای رب که وقتی زنها گوجه ها رو خوب له کردند و نمک زدند تا صبح پای دیگ بیشنیم و صبح رب داغ بریزیم تو شیشه، اون موقعها عشق ما این بود که دستهامون رو تا آرنج بکنیم توی ظرف گوجه های له شده و دم صبح سیب زمینی بندازیم زیر ذغال داغ تا صبحونه با نمک بخوریمشون. یادش بخیر. البته کل روستا تقریبا با هم فامیل بودیم، پدربزرگم می گفت قدیمها یک ایل عشایری اونجا رو بخاطر آب و هواش انتخاب می کنند و دیگه موندگار می شن تا می رسه به نسل ما، برای همین خیلی به ندرت پیش میومد کسی از اقوام ما بخواد با غریبه ای غیر از فامیل ازدواج کنه و یا بخواد برای کار و زندگی به شهر بره. اما دیگه زمونه کم کم عوض شده بود و اکثر جوانها دوست داشتند برن شهر و اونجا بمونند، باز بهتر از عرق ریختن و زحمت کشیدن روی زمین بود. وقتی من بدنیا اومدم برای پسرعموم کریم ناف برم کردند. یعنی از همون روز اولی که بدنیا اومدم من شده بودم زن یکی دیگه که 15 سال از خودم هم بزرگتر بود، کریم پسر عموم بود. وقتی دیپلمش رو توی روستا گرفت پاش رو کرد توی یک کفش که باید برم شهر و اونجا ادامه تحصیل بدم. وقتی من 9 ساله شده بودم تک و توک از زن عموم و زنهای دیگهء فامیل از کریم یک چیزهائی میشنیدم، اما تو تصورم مسائل شکل دیگه ای بودند. خلاصه وقتی 17 ساله ام شد، کریم به ده برگشت، همه بهش میگفتند آقای مهندس، میگفتند داخل شهر برای خودش برو بیائی داره و هر کسی از ده که کارش به شهر میفته می ره پیش اون و کریم هم حسابی تحویلشون می گیره. می گفتند وضع اش توی شهر اینقدر خوبه که میتونه کل روستا و آدمهاش رو باهم بخره، برای همین همه تو خانواده امون همیشه صحبت از خوش شانسی و بخت خوب من بود و مادر و پدرم از اینکه چنین دامادی دارند حسابی کیفشون کوک بود، بدون اینکه حتی یکبار هم نظر من رو بپرسند و ازم بخوان که کریم رو دوست دارم یانه؟! اونهم کسی که من فقط یکی دو تا عکس ازش دیده بودم و توی اینهمه سال حتی یکبار هم به ده نیومده بود. اما اونسال تابستون همه چیز فرق میکرد، کریم داشت با دست پر به ده برمیگشت تا عروس آفتاب مهتاب ندیده و باکره اش رو تحویل بگیره. عموم میگفت کریم گفت توی شهر تمام زنها خرابند و اینکه صحرا زن من میشه خیلی خوشحالم، چرا که کارهای خونه ام رو بدست زنی میسپارم که خیالم از هر بابت ازش راحته. اونزمان من هم خیلی ساده بودم و دل به این حرفها خوش کرده بودم. تمام زندگی و پیشرفت آینده ام رو خانواده ام با دو دست خودشون نابود کردند. وقتی برای اولین بار کریم رو دیدم، با یک ادم جا افتادهء خوش پوش و تر و تمیز روبرو شدم که با مردهای دیگه ئ روستا و حتی برادرام هم زمین تا اسمون فرق داشت. دستهاش مثل زنها ظریف بود و پوست صورتش برخلاف سایر مردهائی که توی تمام عمرم از نزدیک دیده بودم، سفید و براق. پیراهن و لباسهاش هم بجای بوی عرق و نم بوی ادکلن و عطر میداد. همینها برای من کافی بود تا جذب اش بشم. دیگه انگار هیچی نمیدیدم، شبها موقع خواب از خوشحالی تا دیروقت بیدار بودم و پیش خودم خیالبافی میکردم، اینکه توی خونه ای بزرگ وسط شهر، برای خودم نشستم و دارم با بچه هام بازی میکنم، اینکه هر روز صبح بجای کلهء سحر بیدار شدن و به طویله رفتن، برای شوهرم صبحانه آماده میکنم و اما حیف که همه اینها خیال بود و واهی … بعد از اینکه عروسی کردیم؛ حتی فرصت نشد از خانواده ام درست و حسابی خداحافظی کنم، کریم بسرعت ماشین رو آورد و گفت باید بریم شهر، چون منم فردا خیلی کار دارم و با دلی پر از حسرت و اه خانواده ام رو پشت سر گذاشتم و توی غبار جاده گم اشون کردم. وقتی رسیدیم شهر، برای اولین بار چشمهام به دنیای دیگه ای باز شد، نه اینکه قبل از اون به شهر نیومده بودم، اما هیچوقت فرصت نشده بود شبها توی شهر بگردم، برای همین اون همه نور و ویترین مغازه ها و رفت و امد مردم، اون هم توی اون ساعت دیر وقت برای من نه تنها جذاب بود که نوید یک زندگی تازه و عالی رو می داد. رسیدیم خونه و کریم بدون اینکه حتی حرفی بزنه بهم اتاق خواب و حمام رو نشون داد و گفت باید بره تا با یکی از همکارهاش برای کار صحبت کنه، برای همین بهتره من بخوابم. من هم بعد از رفتن کریم، تمام دلتنگهیام رو بخاطر جذابیتهای اطرافم فراموش کردم و با خیالبافیهای کودکان خوابیدم. فردا عصر بود که کریم با چشمهائی به قرمزی خون و حالتی غضب کرده و خسته به خونه برگشت. حتی جواب سلامم رو هم نداد، مستقیم رفت حمام کرد و گفت میره بخوابه، بهتره مزاحمش نشم، و من با حالتی کودکانه فقط گفتم چشم. روز سوم عروسیمون تازه کریم اومد و من رو بوسید و بغل کرد، حسابی قربون و صدقه ام رفت و نازم رو شید، به قول خودش میخواست کم کاریهای این یکی دو روز قبل رو از دلم دربیاره، منم برای اینکه بهش نشون بدم، آدم زندگی ام گفتم همینکه کنارتم برام مثل یکدنیا ارزش داره. اونشب من رو برد به یک رستوران بزرگ، جائیکه حتی برخی از غذاهاش رو بای اولین بار می دیدم . اون شب وقتی برگشتیم خونه کریم توی رختخواب کنارم خوابید و حسابی برام از آینده تعریف کرد، اینکه من باید تحمل اش کنم، چون اون زیاد کار میکنه و من نباید خسته بشم، حتی بهم گفت خیلی از همکارهاش زن هستند و حتی احتمال داره بیشتر مواقع بیان خونهمون، گفت اینجا شهره با روستا فرق می کنه، وقتی زنی میاد خونهء مردی غریبه براش مهم نیست که روسری و چادر سرش باشه، برای همین لباس راحت می پوشه و اگر وقتی مهمونهاش اومدن خونمون و لباس راحت تنشون بود، نباید بروی خودم بیارم و … نمی دونم چرا اون زمان فکر می کردم اینها همه اش راست هست، چرا اصلا من اینقدر زودباور و ساده بودم؟!

الهه رمضانی (سوئیس) سردبیر ندای بانوان گروه براندازان

نویسنده:الهه رمضانی (سوئیس)

سردبیر ندای بانوان گروه براندازان

۳۱ تیر ۲۵۷۴شاهنشاهی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *