سراب صحرا قسمت(۲)

سراب صحرا قسمت(۲)

روزها در پی هم سپری میشدند و من با خیال اینکه شوهری و سقفی بالای سر دارم، نگرانی ها و ناراحتی های خودم رو به فراموشی سپرده بودم. اوایل خیلی دلم برای حال و هوای روستا و خانواده ام تنگ میشد؛ اما به مرور زمان این دلتنگیها هم کمتر شده بود.
با اینکه برای من سخت بود بخوام به جامعهء جدید عادت کنم اما چاره ای هم نداشتم، برای همین اکثر روزها سعی میکردم با رفتن به خرید هم با همسایه ها آشنا بشم و هم محله و اطراف خونه رو یاد بگیرم.
کریم؛ هنوز هم مثل سابق بود، برخی اوقات حتی چند روز به خونه نمیومد، وقتی هم که برمی گشت غالبا خسته و عصبی بود، برای همین با اینکه زیاد از کارهاش سر در نمی آوردم، پاپیج اش هم نمیشدم.
کم کم با برخی از خانمهای محل آشنا شدم، همیشه یک حالتی از تاسف توی نگاه و رفتارشون بود، من ساده اما هیچوقت متوجه نشدم که اونها یک چیزهائی رو درباره کریم میدونند؛ که من حتی در خوابم هم نمیدیدم.
تا اینکه یک شب کریم با دو خانم عجیب و غریب به خونه اومد. از ظاهر خانمها پیدا بود که خیلی چیزها براشون مهم هست، جز اون ارزشها و مواردی که برای بخصوص ما مردم روستا خیلی اهمیت داره.
قبلا به من گفته بود بخاطر مسائل کاری اش با چنین افرادی رفت و آمد داره، اما من هیچوقت تصورش رو هم نمیکردم؛ با چنین افردا خاص و بی بند و باری بخواد کار کنه.
وقتی داخل خونه شدند، خیلی راحت لباسهای خودشون رو در آوردند و به اتاق خواب ما رفتند؛ من با بهت و حیرت سر جای خودم خشک شده بودم و داشتم رفتارهای زشت و چندش آور کسی که فکر میکردم سایه سرم هست و قراره من از اون بچه داشته باشم و عمری در کنار هم خوشبخت باشیم رو نگاه میکردم، صدای قهقه های کریم و زنهائی که روی تختخواب من بودند، جائیکه حریم خصوصی من و شوهرم هست؛ مثل پتک در سرم فرود میومد و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم، حتی وقتی در رو باز کردم و اون سه نفر رو با اون حالت شرم آور دیدم، ناگهان با غرش کریم مواجه شدم که با عصبانیت کتاب روی میز خواب رو به سمتم پرت کرد و بهم گفت بیرون باشم.
من با بهت و ناباوری تمام اونشب تا صبح گریه میکردم و هر بار که صداهای چندش اور خنده و شادی اشون رو میشنیدم برای آینده و زندگی خودم که بر باد رفت؛ غبطه میخوردم.
باید کاری میکردم، باید فردا به روستا برمیگشتم و از این هیولای کثیف که تا همین ساعاتی قبل مرد زندگی و رویاهام بود فاصله میگرفتم، دیگه نمیتونستم چنین تحقیرهائی رو تحمل کنم. صبح وقتی چشمهام رو باز کردم دیدم اون دو خانم لخت در خانه من در آشپزخانه و حمام من بدون هیچ محدودیتی حضور دارند و این موضوع دیگر برایم قابل تحمل نبود.
وقتی به نشانه اعتراض خواستم حرفی بزنم، ناگهان کریم در مقابل آندو چنان من را به با کتک و تمسخر گرفت و برای اولین بار چنان القاب زشت و منزجر کننده ای نثارم کرد که باور کردم من نه به عنوان همسر که بعنوان دیگری به خانهء این مرد آمده ام.
از آنروز زندگی من تبدیل به جهنمی واقعی شد؛ زیرا فهمیدم که کریم با دسته ای از خلافکاران همکاری میکند؛ که از مواد مخدر تا دختران باکره و زنان روسپی را معامله میکنند، و من باید هر چند وقت یکبار از مهمانان و مشتریان کریم که به خانه می آمدند؛ پذیرائی میکردم و نه تنها هیچ اعتراضی نمیکردم؛ که حتی اجازه نداشتم در هیچ چیزی دخالت کنم. حتی دیگر سهم زنان دیگر از خانه و زندگی و اتاق خواب من بیشتر از خود من شده بود.
در چنین اوضاعی بود که کریم روزها نه تنها در خانه را از بیرون قفل میکرد، که حتی تلفن و تمام وسایلی را که میتوانستم به آنها ارتباطی با بیرون و یا خانواده ام در روستا داشته باشم را نیز قطع کرده بود.
در همین اوضاع اسفبار زندگی میکردم تا اینکه یکشب وقتی کریم با خانمها و مشتریان جدید به خانه آمده بود، با یک زن آشنا شدم. زنی که از هر مردی مردتر بود، و میگفت به اجبار پایش به این کثافتکاریها باز شده. میگفت فقط در کار حساب و کتاب مواد دخالت دارد، و تا همین الان دست هیچ مرد غریبه ای به او نخورده، حتی به من گفت که کریم حاضر بوده نصف زندگی اش رو برای اینکه یک شب با این زن باشه رو بده.
اسمش شیما بود؛ اونشب تا صبح شیما از خیلی چیزها گفت و از من خواست این زندگی رو ترک کنم، چرا که سودی برای من نداره، به من گفت بالاخره روزی یا دشمنهای کریم به سرش میریزن و سر به نیستش میکنند، یا اینکه نیروهای امنیتی و پلیس دستگیرش میکنند و این وسط زندگی من برای همیشه نابود میشه، بنابراین بهتره همین الان تا دیر نشده من برای فرار از این موقعیت فکری بکنم.

قرار شد اون با یکسری از دوستاش صحبت بکنه و من هم هر چی طلا و پول داشتم که تا آنروز نگهداشته بودم رو به شیما بدم تا برای من شرایط فرار از اون خونه و ایران رو فاهم کنه؛ میگفت تو اگر به روستای خودتون هم برگردی باز باید یک عمری در تنهائی و سر افکندگی زندگی کنی؛ ولی اینطوری میتونی حداقل به یک کشور دیگه بری و یک زندگی جدید رو شروع بکنی؛ گفت همینروزها است که سر شوهرت یا بره بالای دار، یا توی یک جائی جنازه اش رو پیدا کنند و اونوقت میتونی واقعا آزادنه زندگی کنی.
3 ماه بعد از اینکه من پولها و طلاهام رو دادم به شیما؛ یکروز با یکی دو نفر اومد در خونه و با شکست قفل من رو از اونجا بیرون کشید، حتی نزاشت از وسایل خودم چیزی رو بردارم؛ چند روز توی خونه اش بودم تا اینکه یک شب یک فیلم برام گذاشت، فیلمی که در اون کریم و یکسری دیگه از افرادشون به طرظ فجیعی کشته شده بودن. به من میگفت از قدیم با کریم مشکل داشته و باید باهاش تصویه حساب میکرده؛ برای همین این اتفاق افتاده؛ یکی از خانمهائی هم که با کریم کشته بود؛ رو جای من جا زده بودند؛ تا فکر کنن من هم همراه کریم کشته شدم.
خلاصه چند ماه شمیا با من حرف زد و کار کرد تا یاد گرفتم وقتی میام اینجا چطوری باید باشم و چطوری باید صحبت کنم؛ الان هنوز هم با شمیا در ازتباطم و جالب اینکه هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم به اینجا برسم.

الهه رمضانی (سوئیس) سردبیر ندای بانوان گروه براندازان

نویسنده:الهه رمضانی (سوئیس)

سردبیر ندای بانوان گروه براندازان

۱۹ آبان ۲۵۷۴ شاهنشاهی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *