ندای بانوان:هفته دوم > داستان زندگی واقعی

ندای بانوان:هفته دوم > داستان زندگی واقعی

داستان زندگی واقعی

فریاد زیر آب قسمت دوم

hgh

تهیه و تنظیم: الهه رمضانی سردبیر ندای بانوان/ سوئیس

داستان این هفته از هامبورگ آلمان توسط مریم برای ما ارسال شده است؛ مریم در توضیح آن میگوید؛ این داستان نیست، بلکه یک سرگذشت واقعی و دردناک از یک زندگی رویائی و دوست داشتنی است که بنابر شرایط موجود و بی عدالتی به یک زخم بدل شده است . مریم از زندگی خود میگوید، از اینکه در ایران دارای خانواده ای خوب و خوشبخت بوده است اما با اتفاقات دردناکی که افتاده است مجبور به ترک ایران شده و زندگی اش برایهمیشه از هم پاشیده است . از مریم خواستم تا جائیکه میتواند داستان زندگی اش را بازگو کند، هر چند در خلال اینصحبت بارها مجبور به وقفه شدیم، زیرا بغض اجازه ادامه صحبت به مریم را نمیداد و در این میان من شدم سنگ صبور و همراه با دردهای فراوان این زن رنج کشیده دمی اشک ریختم . مریم گفت در خانواده ای معمولی در حومه مرکزی شهر تهران بدیناآمده و تا مقطع لیسانس درس خوانده است و … بهتر است داستان زندگی اش را از زبان خودش بخوانید :
تو همون زمان دانشگاه، یکروز صبح که اتفاقا خیلی هم دیرم شده بود، بدون اینکه به لباس و قیافه ام اهمیت زیادی بدم با عجله خودم رو به دانشگاه رسوندم، در هنگام ورود ناگهان مسعود که از پرسنل حراست دانشگاهمان بود، من رو صدا کرد و ازم خواست تا به دفترش برم، من هم چون دیرم شده بود و نمیخواستم تا کلاس آنروز را از دست بدهم ازش خواستم اگر امکان داره، بعد از کلاس به دفتر حراست برم، اما مسعود اصرار کرد که زیاد وقتم رو نمیگیره و همچنین نامه ای مبنی بر اینکه تاخیرم برای حضور در سرکلاس؛ بخاطر حضور در حراست بوده است، را در اختیارم قرار میدهد . وقتی وارد اتاق حراست شدیم، مسعود با شرم و صورتی سرخ شده، از روی میز شاخه گلی برداشت و به سمتم گرفت و از من خواست با گرفتن گل، بهش اجازه بدم با خانواده اش برای خواستگاری ام به خونه امون بیان .
این برای من کاملا غیر منتظره بود، واقعا در اون لحظه آمادگی اش رو نداشتم و اصلا به این موضوعات فکر نمیکردم، فقط میخواستم هر چه سریعتر به سرکلاسم برم. برای همین بدون آنکه حتی توجهی به خواسته مسعود کنم سریع از دفتر خارج شدم و به سرکلاس رفتم. از آن پس دیگر هیچ گاه مسعود را در دانشگاه ندیدم.

 یازده سال بعد، من یک دختر 6 ساله داشتم/ . با شوهرم سعید در کمال خوشبختی زندگی میکردیم. تا اینکه یکروز همسرم با خوشحالی به خانه آمد و گفت توانسته است با فردی مهم در رده های بالای حکومت آشنا شده و با وی برای ورود به یک کار بسیار سود آور به توافق برسد. به همین دلیل برای آخر هفته ترتیب یک مهمانی خانوادگی را با آن آقا که حاج مسعود صدایش میکردند داده بود، قرار بود برای تعطیلی آخر هفته همه ما در ویلای بیرون شهرمان جمع شده و من هم با درست کردن غذاهای خانگی مختلف حسابی سنگ تموم بزارم، اما … 

هیچوقت فراموش نمیکنم وقتی در آن شب کذائی؛ ناگهان حاج مسعود در مقابلم ظاهر شد و برای مدتی هر دو بهم خیره شدیم، باور کردنی نبود که این حاج مسعود همان دربان حراست سابق دانشگاهمان باشد! همان کسیکه من بدون در نظر گرفتن خواسته اش مبنی بر خواستگاری بطور کل از خاطرم فراموشش کرده بودم، حال در مقابل من و در منزل من با همسرم ایستاده بود، برای لحظاتی بهت زده بهم خیره شدیم و من با تمام وجودم نگاه سنگین اش بر روی خودم رو احساس کردم و از همان شب بود که زندگی من به جهنم تبدیل شد . هفته بعد بود که تلفن منزل به صدا در آمد، شماره ای نا آشنا که تا آنروز ندیده بودم. وقتی گوشی را برداشتم، مسعود بود. در ابتدا گمان کردم که با همسرم کار دارد، اما نه! او با کمال وقاحت گفت در این سالها حتی یک لحظه هم یاد من را از خاطرش بیرون نکرده و الان هم از من میخواهد تا از همسرم طلاق بگیرم و با او زندگی کنم، من که با ناباوری و حیرت حتی نای قطع کردن تلفن را هم نداشتم، به سخنان بیشرمانه مسعود گوش میدادم، اینکه اگر نمیخواهم طلاق بگیرم هم مهم نیست فقط باید گهگداری هر وقت که مسعود از من خواست، به او سرویس دهم. در غیر اینصورت او با مناسبات و روابط تازه ای که پیدا کرده است زندگی و همسرم را از من میگیرد.

واقعا در برزخی وحشتناک فرو رفته بودم، از طرفی نمیتوانستم به سعید چیزی بگویم، و از آنطرف نیز نمیتوانستم تن به خواسته مسعود دهم، هیچوقت در تمام طول زندگی ام به این شدت در فشار نبودم . باید چیکار میکردم؟ مسعود از آنروز تقریبا هر روز به خانه امان تلفن میزد و هر روز بیشتر از قبل من را تحت فشار میگذاشت، هر روز هم طبیعتا رفتار و لحن صحبتش تند تر و شدیدتر میشد. من اوایل هیچ چیزی نمیگفتم، بعد از مدتی چون جز تهدید تلفنی حرکت دیگری نیز از مسعود ندیده بودم تصمیم گرفتم تا به همین صورت و بدون اینکه کسی از این ماجرا باخبر شود به زندگی خودم ادامه دهم، تا اینکه یکروز سعید شوهرم با حالی پریشان به خانه آمد و گفت امروز تمام آن قراردادهائیکه با حاج مسعود نوشته بودم یکطرفه فسخ شده، حتی حاضر نشد من رو توی دفتر خودش ببینه و هر چقدر هم سعی کردم تا به طریق دیگری بهش وصل بشم باز هم فایده ای نداشت، اینطوری من کل سرمایه و زندگی ام رو میبازم و باید به زندان برم، حالا چیکار کنم، اگر میتونی سریع برو وسایل من رو جمع کن و بیار تا حداقل برای چند روز از شهر خارج بشم ،شانس بیارم تو اینمدت بتونم حاج مسعود را پیدا کنم و دلیل این کچ خلقی اش رو بفهمم؛ بعدا خبرتون میکنم که شما هم بیائین پیشم؛ میدونی شاید مجبور بشیم حتی از ایران بریم. 

من حتی در ذهنم هم نمیگنجید که این نقشه ای از سوی خود مسعود؛ برای اینکه بتواند من را به دست آورده باشد، چند ساعت بعد از اینکه سعید رفت، تلفن خانه زنگ خورد و باز هم پشت خط مسعود بود، با خنده ای جنون آمیز به من گفت این فقط یک چشمه اش بود، دیدی چطوری میتونم زندگی ات رو از هم بپاشم؟ تازه این شوهرته، میتونم کل خانواده ات، بچه ات و هر چیزی که داری و نداری رو از بین ببرم، این مسعود با اون مسعود حراست دانشگاه زمین تا آسمون فرقشه؛پس یا با من راه بیا و از سعید طلاق بگیر و همراه من شو، یا وقتهائیکه شوهرت نیست من رو به خونه ات راه بده؛ یادت هم باشه اگر الان بخوای به کسی در اینباره حرفی بزنی هیچ شانسی برای باور کردن حرف تو وجود نداره. پس بهت فقط یکساعت وقت میدم و بعد از یکساعت باید به نتیجه رسیده باشی . من با بُهت و حیرت از اتفاقاتی که برای زندگی ام می اُفتاد فقط به دیوار روبرو ام زُل زده بودم، هیچ راه گریزی برای فرار از این موقعیت نبود، از اونطرف الان هم وقتی نبود که بخوام به سعید در این رابطه توضیحی بدم، حتی خدا هم من رو فراموش کرده بود. دقیقا سر یکساعت بود که زنگ خونه امون بصدا در اومد، از داخل مانیتور آیفون مسعود در حالیکه حسابی به خودش رسیده بود ؛ لبخند تهوع آوری نیز بر لب داشت . هیچ چاره ای نداشتم، برای همین در را باز کردم و … مسعود با خنده ای زشت که حاکی از پیروزی اش بود، در آستانه در ایستاده بود و با همان حالت گفت حالا میرم و به شوهرت زنگ میزنم و زندگی ات رو مثل قبل درست میکنم، اما دیگه خودت میدونی هر وقت من بخوام باید برای من آماده باشی.

شب سعید با یک جعبه شیرنی و دسته ای گل به خانه برگشت و با شادی و خنده ای ممتد ازم خواست خودم و دخترم رو آماده کنیم و به یک رستوران بریم، من میدونستم سعید برای چی خوشحاله و از ته دل آرزو میکردم ایکاش خودش هم میدونست، اما بیشترین چیزیکه آزارم میداد این بود که چرا باید یک زن قربانی هوس یک مرد بشه تا بتونه زندگی خودش رو حفظ کنه؟ ! بعد از آنروز مسعود بارها بارها به خونه ام اومد، بدتر از اون مواقعی بود که مثلا به اسم شریک کاری شوهرم مهمون امون بود و با اون خنده مشمئز کننده اش سر میز شامی مینشست که به گفته خودش، اون برامون درست کرده بود، البته به یُمن آغوش جنسی من ! بعد از چند ماه من بشدت دچار استرس و اضطراب شده بودم، دیگه حتی شوهرم هم دائم از من میپرسید چه اتفاقی افتاده، حتی دیگه دوست نداشتم به خودم داخل آینه نگاه کنم، مسعود دیگه از قبل هم پا رو فراتر گذاشته بود و حرف از مسافرت دو نفره در غیاب سعید میزد. واقعا شرایط غیر قابل تحملی بود، برای همین با یکی از دوستانم در اینمورد صحبت کردم، و از اون خواستم تا راه حلی جلوی پای من بزاره، یا باید مسعود رو از میان بر میداشتم یا باید از ایران فرار میکردم و من تصمیم گرفتم دومین راه حل رو انتخاب کنم، سعید که جدیدا درگیر مشغله کاری خودش شده بود، دیگه فرصت سابق رو برای رسیدگی و در کنار خانواده بودن نداشت، مسعود هم از این وضعیت پیش آمده برای پیشبرد اهداف خودش سود میبرد . در همون اوایل ازدواجم ؛ سعید یک ویلا در شمال کشور به نامم کرده بود، اون با یک اتوموبیل، مقداری طلا و حساب بانکی خودم و دخترم که مقداری پس انداز نیز داخلشون بود رو به دلار تبدیل کردم و بدون اینکه کسی بفهمه با کمک دوستم یک نفر رو پیدا کردم که بتونه قاچاقی و سریع ما رو از کشور خارج کنه . 

وقتی از ایران بیرون اومدیم هم باز دچار همون دردسرهای داخل کشور شدیم، اینبار اون طرفی که قرار بود ما رو رد کنه و به یک کشور امن برسونه چون فهمیده بود ما بی پناه هستیم، و کسی نیست به دادمون برسه، شروع کرده بود امروز و فردا کردن و هی میخواست تا من رو راضی کنه که مثلا بهش باج جنسی بدم و یا همونجا و در کنار اون بمونم، غافل از اینکه من به همین دلایل از ایران و خانواده و شوهر دل کندم و راهی غربیت شدم. هر روز کار رفتن ما رو عقب مینداخت و این در حالی بود که دیگر مسافران حتی اونهائیکه دیرتر از ما اومده بودند، به کشور مقصدشون رسیده بودند. یکشب که دوباره قاچاق برمون به من گیر داده بود با حالتی عصبی و با فریاد تهدیدش کردم که اگر دوباره اینکارها رو تکرار کنه و بخواد مسافرت ما رو به عقب بندازه من به پلیس شکایت میکنم ، حاضرم به ایران برگردم و حتی به زندان برم ، اماتن به خواسته اون ندم ، تهدیدم کارساز شد و در اولین موقعیت من و دخترم از اونجا عبور کردیم.

وقتی رسیدیم هامبورگ وآسمان ابری و گرفته رو دیدم بی اختیار شروع کردم به اشک ریختن، نمیدونم این اشکها برای زندگیم بود یا برای اینهمه درد و رنج؟! از اون زمان تا الان من حتی جرات نکردم به سعید اطلاع بدم که کجا هستم و چیکار میکنم، چون میدونم مسعود با اون واسطه هائیکه داره اگر ردی از ما پیدا کنه حتما میتونه دوباره برامون دردسر درست کنه. حالا نشستم با دخترم در کنج غربت و … اینجا بود که مریم آهی بلند کشید و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد .

پ.ن: برای رعایت شخصیت و حریم خصوصی راوی داستان، از اسامی مستعار استفاده شده است. اگر مایلید در این زمینه نظری ارائه دهید و یا راه حلی به مریم پیشنهاد کنید میتوانید با آدرس ایمیل که در ذیل به نظرتان میرسد مکاتبه نمائید. همچنین میتوانید تجربیات و سرگذشت خودتان را برای ما از طریق همین نشانی بفرستید. نام شما محفوظ خواهد ماند. با سپاس فراوان . 
نشانی رایانامه جهت مکاتبه با الهه رمضانی سردبیر بخش ندای زنان(سوئیس): el_ra@aol.de

 ۱۸.فروردین.۲۵۷۴شاهنشاهی