به‌‌‌ فریاد‌های خاموش من گوش بسپار

به‌‌‌ فریاد‌های خاموش من گوش بسپار

مطلب این هفتهء ندای بانوان بدلیل انتشار نامهء سرگشادهء جناب محمود مرادخانی پسر خواهر رهبر ایران(به رئيس جمهور آمريکا باراک اوباما) ، کمی با تاخیر به سمع و نظرتان رسید.

در این هفته به صحبتهای دختری گوش میسپاریم که حرفهای تکاندهنده ای از وضعیت اجتماعی ایران میزند. کسیکه شاید به زعم ما شخصیت مناسبی برای همراهی کردن نباشد و چه بسا قبل از هر چیزی ابتدا برچسبها و قضاوتهای منفی از جانب ما، بطور کامل ذهن امان را برای برخورد نزدیک با وی منحرف و منصرف سازد.

رعنا از خودش میگوید:(این مطلب عینا با همان لحنی که تعریف شده است به نشر درآمده، نگارنده فقط در برخی از جملات بدلیل احترام بشما خوانندگان مجبور به حذف و سانسور و یا بکار گیری لغت جایگزین شده است)

از دوران بچگی ام که چیز خاصی نیست اگر بخوام بگم، مثل بیشتر همسن و سالهای خودم گذشت. دوران دبستان که زیاد هنوز مردم و جامعه رو نمیشناختیم، اما توی راهنمائی دیگه اون شور و احساسهای نوجوانی و هندی بازیها هر از گاهی نشاط و انگیزه ای برامون ایجاد میکرد. از خانواده و سختگیریهاش که بخوام بگذرم میرسم به مدیر و ناظم و معلمهای مدرسه که اونها هم انگار فقط حقوق میگرفتند برای اینکه به ما دستور بدن چطوری بپوش، چطوری بگرد و چطوری رفتار کن، همه جور گیر و فشار و تو سری زدن بود بجز درس و آموزش نحوهء زندگی!

بگما اونزمان باز خوبتر بود، چون تازه جامعه بازتر شده بود، دوران خاتمی بود دیگه، مثل قبل زیاد قفل نبودن توی رابطهء بین پسر و دختر، البته اونطوری ام نبود، دیگه خودتون که میدونید. من اولین دوست پسرم اسمش اشکان بود، یادمه هر روز میومد تو کوچهء مدرسه امون یک لنگه پا وا میستاد تا زنگ بخوره و دخترا بریزن بیرون، اونموقع ها دو تا سرباز میزاشتن دم در که اگر پسری اومد مزاحمت ایجاد کنه بگیرنش یا بترسوننش و از این حرفها، منم خونه امون یکی دو تا خیابون با مدرسه امون فاصله داشت، برای همین دیگه قدم زنان برای خودم میرفتم و میومدم، اینه که اشکان چند باری آمارم رو زاغ زده بود و آره … خلاصه وامیستاد تا من بیام برسم وسطای کوچه و بپره جلومو هی حرف بزنه، آره تو رو میخوام و عاشقتم و از این حرفها، حالا منم درسته محل اش نمیزاشتم یا با اخم و تشر از خودم دورش میکردم، اما ته دلم واقعا ذوقمرگ بودما. بالاخره وقتی ببینی برای یکی اهمیت داری، خب بهت میچسبه دیگه!

خلاصه این اشکان اینقدر هی اومد و قفل ما شد تا اینکه کم کم بهش عادت کردم، اگر یکروز میومدم و میدیدم توی کوچه نیست، اصلا حالم بهم میریختا ؛دیگه تا شب عصبی و سگ بودم. تقریبا یکی دو سالی با اشکان بودیم و میرفتیم و میومدیم، اما آخرش به نتیجه ای نرسیدیم، آخه هنوز هیچی هم نداشت، نه درسی میخوند که بگم یک چیزی میشه برای خودش، نه سواد درست و حسابی داشت، از اونطرف سرکار هم نمیرفت بگیم درامدی چیزی داره، نون خور باباش بود و عزیز کردهء مامانش! خلاصه هم من کم کم زدم تو پیچ زدن و اونم دیگه بیخیال شد.

دیگه منم رفته بودم دبیرستان و داشتم برنامه ریزی میکردم بچسبم به درس و از اینهائی بودم که عشق بورس خارج از کشور و مدرک دانشگاهی معتبر داشتم. بعدش همونموقع بود که این عنتری نژاد اومد شد رئیس جمهور، ولی بگما کلی حال داد اونموقع، میریخیتم توی خیابونها تو کمپ رفسنجانی بودیم، همه میگفتند رفسنجانی راه خاتمی رو ادامه میده و تازه با امریکا هم رابطه برقرار میکنه و آزادیها بیشتر میشه و این حرفها، اما وقتی رای نیاورد، هیچ کسی اصلا فکرش رو هم نمیکرد که وضعیت یهو بشه این!!

خلاصه یکی دو سال اول احمدی نژاد هنوز تو جو قبل بودیم، هنوز امیدوار بودیم و داشتیم برای آیندهء زندگیمون نقشه میریختیم، اما کم کم حس میکردیم سیاه شدن جو رو، مردم عصبی تر شده بودن، دروغگو تر و گرگ تر! دیگه کسی براش مهم نبود اون یکی چی میخواد و چطوریه، فقط خودش و خودش! ما هم تو سن و سال عشق و حال و پارتی و اینور اونور رفتن و کیف و کوک بودیم هنوز، اما هر چی که زمان میرفت جلوتر نا امیدی و مایوس بودن رو از سر و روی مردم میشد حدس بزنی. دیگه کسی مثل قبل شاد و شنگول و خوشحال نبود.

میدونی بزار یک چیزی برات بگم، احمدی نژاد 8 سال رئیس جمهور بود که توی اون هشت سال، یک نوزاد میشه یک بچهء 8 سالهء دوم دبستانی، یک بچه 8 ساله میشه 16 سالهء دبیرستانی، یک 16 ساله میشه 24 سالهء دانشجو و به همین ترتیب نسل در نسل در نا امیدی و یاس و فلاکت رشد میکنه و بزرگ میشه و همون 8 سال کافیه تا تمام فکر و ذهن و تمام زندگی اشون رو تحت تاثیر قرار بده.

دقیقا همون چیزیکه سر زندگی من و امثال من هم اومد. اونزمانیکه رفتم برای دانشگاه و بعدشم افتادم دنبال یک بورس خوب تحصیلی از یکی دانشگاههای اروپائی یا آمریکائی؛ دیگه اونقدر ایران و دولتش توی دنیا منفور شده بودند و اینقدر مردم ما رو به چشم یکعده تروریست و تند رو میدند، که تقریبا بیشتر شانسهای خوب از دست رفته بود، از اونطرف سهمیه ها برای افرادی دیگری صادر میشد و بما که اینهمه هم تلاش کرده بودیم، فقط بورسهای کشورهای جهان سومی دیگه تعلق میگرفت.

آدم این دردها رو به کی میتونه بگه؟ همه جای دنیا مردم توی کشور خودشون احساس آرامش و امنیت میکنند، احساس اینرو دارند که دولت و حکومتشون داره ازشون حمایت میکنه و میتونند، بدون نگرانی و استرس برن دنبال پیشرفت و تحقق آرزوهاشون، اما توی ایران اینطوری نیست، انگار که اصلا داخل اینجا غریبه ای، فقط وقتی تو رو میخوان که به نفعشون باشی، در باقی موارد تو هیچی نیستی، اصلا به چشم نمیای، اینها واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی ما هست.

توی همونروزهای بد و زشت بود که، از روی ناامیدی و برای فرار از دلهره و فکرهای عذاب آور سرنوشت آینده ام، با یکی دو تا از دوستهای دانشجوی دیگه، افتادیم به گریز زدن، اول فقط گهگداری گل میکشیدیم، یا مشروبی میخوردیم، اما کم کم وقتی جمع امون بیشتر شد و با افراد دیگه بُر خوردیم، به موازاتش با چیزهای دیگه هم طبیعتا آشنا شدیم، یادمه اولین بار یکی از هم دانشگاهیام بنام احسان بود که بهم شیشه رو معرفی کرد، میگفت اعتیاد نداره و مشکلی برات بوجود نمیاره، فقط بهت فاز خوب میده و تمام مشکلاتت رو از سرت دور میکنه!

ادامهء داستان هفتهء آینده

الهه رمضانی (سوئیس) سردبیر ندای بانوان گروه براندازان,عضو کمیته آموزه های مفيد و گوگل پلاس
الهه رمضانی (سوئیس) سردبیر ندای بانوان گروه براندازان,عضو کمیته آموزه های مفيد و گوگل پلاس

۸ اردیبهشت ۲۵۷۴ شاهنشاهی