سنگسار دختر عشق

سنگسار دختر عشق

الهه رمضانی (سوئیس) سردبیر ندای بانوان گروه براندازان

نویسنده:الهه رمضانی (سوئیس)

سردبیر ندای بانوان گروه براندازان

روژان رو وقتی اولین بار دیدم یک دختر بچهء تپل، شیرین و دوست داشتنی بود که داشت داخل کوچه با همسن و سالهای خودش بازی لی لی میکرد. یادمه از همون موقع میگفتند ناف برش کردند برای پسرعموش سلیمان. ما اصلیت امون برای غرب ایران هست، زمان جنگ مجبور شدیم تمام خانه و کاشانه امون رو رها کنیم تا جونمون رو نجات بدیم، خیلیهامون هم ایستادن مقابل دشمن و از جون و دل برای ناموس و شرف و خاکشون دفاع کردند. اما وقتی جنگ تموم شده بود اکثر ما جنگ زده ها دیگه داخل یک شهر و دیار دیگه برای خودمون خونه و زندگی ساخته بودیم و برامون سخت بود که دوباره بخواهیم به همونجای قبلی برگردیم، بیشترمون دیگه حتی ایران هم نیستند. ولی هیچ وقت از اصل و ریشه و وطن امون دور نشده و نشدیم. آخرین باری که برگشتم ایران تا به خانواده و فامیل و شهر دوران کودکی ام سر بزنم، با یک خانم زیبا و جا افتاده مواجه شدم، روژان که الان برای خودش بر و رو و هیکلی بهم زده بود و شده بود روژان خانم. اولین باری که با هم تنها شدیم با سرعت شروع کرد تند تند از وضعیتی که داخلش گرفتار شده و اصلا دوستش نداشت صحبت کردن، اینکه دوست داره مثل خیلی از همسن و سالهای خودش درس بخونه و بره دانشگاه، اینکه خودش برای آینده اش و زندگی اش تصمیم بگیره و اینکه بر خلاف میل و رضایت خانواده و فامیل اش عاشق یکنفر دیگه بغیر از پسر عموش شده و اگر کسی از این موضوع بوئی ببره خونش گردن خودشه. چقدر وقتی داشت اینها رو میگفت با وجود ترس و اضطراب فراوانی که در وجودش حضور داشت، برق امید و زندگی در چشمانش درخشان بود. از من میخواست تا راه حلی پیش پاش بزارم یا اینکه بهش نشون بدم چطوری میتونه اونهم بیاد خارج و بعدا بتونه در آزادی و راحتی بدون ترس از اینکه یکی از اقوام خونی و نزدیکش بخواد به زندگی اش پایان بده، با اون کسی که واقعا دوستش داره و عاشقشه زندگی کنه. واقعا من چیکار میتونستم براش بکنم، حتی نمیتونستم از شرایط زندگی در خارج ایران براش حرفی بزنم، تا مبادا شیشهء نازک دلش بخاطر اینهمه تبعیض و فشار بشکنه و بخواد به خودخوری برسه. مجبور بودم فقط بهش امید واهی بدم و ازش بخوام تا جائیکه میتونه با شرایط مبارزه کنه، اما حیف که دیر فهمیدم چقدر خوش خیال بودم. چقدر ساده میدیدم این دردهای زجر آور رو. صبح با خستگی تمام بخاطر کار شب گذشته از خواب بیدار شدم. مثل همیشه اولین کاری که کردم سماور رو روشن کردم تا بساط چائی و صبحانه رو براه کنم. داشتم به اتفاقات دیشب و برنامه های اونروزم فکر میکردم که تلفن زنگ خورد، وقتی به شماره نگاه کردم دیدم از ایران هست، شمارهء خانهء مادرم. ایکاش اونروز هیچ وقت گوشی رو جواب نمیدادم. خبر وقتی بهم رسید دستهام یخ کرد، گلوم خشکید و بغضم منفجر شد، باورم نمیشد، مگه روژان چند سالش بود، مگه چه جرمی کرده بود که باید اینطوری و در آتش تعصب و غضب کسانیکه اسم خودشون رو گذاشتند مرد در عنفوان جوانی پر پر بشه؟! داستان از اونجائی شروع شد که روژان در مقابل عقد کنان خودش با پسر عموش مقاومت کرد، چند بار که فامیل خواستند برای اونها زمان برگزاری مراسم را مشخص کنند، روژان به بهانه های مختلف مثل درس خوندن و غیره برنامه رو به عقب انداخته بود، کم کم برادرها و پسرعموهای اون بهش شک کرده بودند و تصمیم گرفته بودند تا اونرو زیر نظر بگیرند. یکروز که روژان به اسم کلاس تقویتی از خونه بیرون میره و خودش رو به یک تلفن عمومی میرسونه تا با فرهاد کسی که عشق پاک و واقعی اون دختر زیبا روی بود صحبت کنه، دو تا از پسرعموهاش تعقیبش میکنند و هنگامی که روژان داشته با تلفن حرف میزده ناگهان در کیوسک باز میشه و یکی از پسرعموها با سرعت گوشی رو از دستش میگیره و متوجه میشه اونور خط یک صدای مردونه و غریبه به حالتی مضطرب داره اسم ناموس برادرشون رو صدا میزنه و این میشه شروع داستانی زجر آور که به پایانی تلخ ختم میشه. پسرعموها همونجا با تحقیر و شدت عمل روژان رو کشان کشان تا دم خونه اشون میارن و تحویل پدر و برادرهاش میدن؛ کم کم داخل همهء فامیل میپیچه که روژان؛ دختری که از بچگی براش شوهر در نظر گرفته بودند، با یک مرد غریبه رابطه داره و … بگذریم از عذابی که خانواده به این دختر بیچاره و درمانده برایارتباطش با فرهاد و بعد پیدا کردن اون بهش وارد میکنند و بگذریم از گریه ها و ناله هائی که از سر عجز و ناتوانی ثمربخش نبودند. مردان خانواده همگی دور هم جمع میشوند و تصمیم میگیرند سزای دختری که خیانت میکنه، سنگسار بدست عموزاده ها و بردرانش هست. پلیس حتی نمیتونه جسد این دختر دوست داشتنی و زیبا رو شناسائی کنه از بس که با سنگ و کلوخ بر سر و روی اون کوبیده بودند. این داستان عذاب هر سال برای خیلی از زنان و دختران کشور ما رخ میدهد و در همان سکوت بین فامیل دفن میشود. قتلهای ناموسی که متاسفانه از روی جهل و بی خردی عده ای که بخود مرد میگویند و فکر میکنند اجازه دارند بر روی سرنوشت انسانهائی که به زعم خودشان خلق کرده اند تصمیم گیری نمایند. روژان چه ناجوانمردانه و چه تلخ زیست و نابود شد. تنها به جرم عشق؛ همانی که پایه و اساس هستی بر آن استوار است، در برخی از نقاط میشود جرم! جرمی نا بخشودنی که سزایش مرگی است دردناک و سنگدلانه.

الهه رمضانی

۳۰ خرداد ۲۵۷۴شاهنشاهی